...

شنبه 29 دی 1397 06:07 ب.ظ

نویسنده : همایون .

زمانی که هوای تهران این شهر نفرین شده و منحوس برفی می شود دل من پر می کشد و پرواز می کند به دنیای خاطرات .

ان روز های رنگین ، آن روز های کوتاه ، دوران کودکی ، من درکی از برف نداشتم آخر در شهر ما یعنی شیراز برف نباریده بود ، و سالی که طوفان شروع شد ما به ناچار مهاجر شهری در نیمه شمالی ایران شدیم شهری که سرد بود و زمستانهایش پر برف ، خوب خاطرم هست در گوشه نیمکتی کنار پنجره کلاس جا داشتم و کنار من پسری سیامک نام می نشست ، اولین دوست و بهترین دوست من در آن سالهای سیاه ، اواسط آبان پنجاه و هفت بود که موقع کلاس نیمه تعطیل فارسی کنار پنجره نشسته بودم که برف شروع به باریدن کرد ، اولین باری که برف را می دیدم و من مبهوت سپید ک هایی بودم که از آسمان به زمین می نشستند و سیامک نظاره گر بهت من ، بعد از زنگ آخر که تقریبا برف زمین را پوشانده بود با سیامک روی برف ها و زیر بارش شدید برف راهی خانه شدیم ، هرگز حس لذت برف آن روز را فراموش نمی کنم و حس داشتن همراه و دوستی که دیگر هرگز چون او نیافتم .

آن روز های برفی در آن شهر کوچک وقتی هنگام غروب به خانه وارد می شدم ، پدر نشسته بود و مشغول کلنجار رفتن با فتیله علاالدین بود و می گفت که حتما باید شعله آتش آن، آبی بسوزد ، من هم که همیشه خدا حواسم به سه دایره سیاه چراغ نفتی بود که مبادا نفت آن تمام شود و مادر هم که همیشه یک کتری آب را مهمان روی علاالدین می کرد و گاهی هم کاسه ای شلغم .

چه هیجان انگیز بود وقتی باریدن برف تا شب به درازا می کشید ، رقص سپیدک های برف زیر نور چراغ تیر برق کوچه مرا شیفته می کرد و من همیشه کنار پنجره به تماشای آن تانگوی زیبا می ایستادم و گاهی هم خیره به برف نشسته روی لبه دیوار و نرده ها تا که شاید از اندازه بگذرد و بلکه فردا مدرسه تعطیل شود ، چون خوب می دانستم فردا نوبت خودم است که پای تخته سیاه درس  پس دهم  ، و در دل دعا می کردم که ای کاش تا صبح بارش برف قطع نشود ، ان روز ها خدا چقدر توانا بود و براحتی می توانست آرزو های کوچک ما را بر آورده کند .

در نهایت پس از گذشت پاسی از نیمه شب خواب چشمان مرا می ربود تا صبح که با نوازش دست مادر بیدار می شدم و فقط گوشم به رادیو بود ، اول دینگ دینگ تقویم تاریخ و بعد صدای مجری اخبار که اعلام می کرد در فلان استان ها و شهر ها مدارس نوبت صبح تعطیل می باشند ، خزیدن مثل گربه زیر پتوی گرم و خوابی جانانه ، تا اینکه دوباره با صدای مادر بر می خواستم ، صدایی که می گفت زودتر بلند شو صبحانه بخور و برو روی پشت بام کمک پدرت برای پارو کردن برف های بام . آخر آن زمان اینقدر برج و بارو نبود و چیزی بنام ایزوگام را کسی نه دیده بود و نه حتی می شناخت ، فقط صدای " برف پارو می کنم " بود که می پیچید توی کوچه ها ، شال و کلاه می کردم و با یک پارو راهی پشت بام می شدم برای کمک به پدر و به خیال خودم هم که کمکم وصف ناپذیر بود ، آن روز ها پشت بام ها می شد محل گپ و گفت همسایه های پارو بدست و یک سینی چای که مادر ما را بدان بر پشت بام مهمان می کرد و چقدر لذت بخش بود نوشیدن آن چای گرم ، تازه اوج هیجان بعد از ناهار بود که سیامک بدنبال من می آمد و با هم راهی خیابانها و پارک پر از برف می شدیم برای  درست کردن آدم برفی و برف بازی ، ای لعنت بر این دستکش ها بافتنی که بعد از پرتاب چند گلوله برف خیس می شدند .

اما امروزه ،  بی چاره بچه ها که از برف ، خاطرات دیجیتالی خواهند داشت و هرگز نمی فهمند که پارو یعنی چه ، به لطف کیسه های شن و نمک و ایزوگام و هزار تا بدبختی و نکبت دیگر ، برف تا ظهر هم دوام نمی آورد و مثل من آب می شوند و میروند به هرز . یادت هست آن روز های برفی وقتی از پله پنجم پایین می آمدی محکم دستان مرا می گرفتی تا مبادا روی پله ها سر بخوری ، ما روی پله های یخ زده سر نخوردیم ولی سرما و یخ زمان ما را به زمین کوفت .

برف می بارد و من

می نشینم به تماشای درختان سپید

برف می بارد و من

شادم از آن که کنون لحظه دیدار رسید

پنجره خیس

هوا سرد

پرنده بی تاب

و چشمم بی خواب

در پی تکه نان بود پرنده

پر زد

و به یک پنجره ی خسته روشن

سر زد

برف می بارد باز ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

یکشنبه 18 آذر 1397 03:22 ب.ظ

نویسنده : همایون .

آغاز سخن به نام او باد که هر که بی او باد بر باد ، باد

امروز باز هم دلمان می خواهد بنویسیم ، باز هم هوای کتابت کرده ایم، و این بار هم فقط از روی هوس ، و چون همیشه به امر دل نه به اشارت سلطان ، اگر چه این حقیر را حرکت اشاره وار ابروی سلطان بانو ، خوشتر است تا حکم سلطان . گفتیم بنگاریم نبشته ای برای آیندگان تا بدانند از منویات این روان شوریده و بی سیاست ، و مراقبت از زخم زبان نا اهلان و نا رفیقان . در سالهای ماضی نه چندان دور دور ، که از صد فراتر رود و نه چندان دور نزدیک ، که به ده نرسد ، در این بینابین ،  کم از چهل بیش از سی  و نه ، پادشاهی حکومت می کرد بر ملت که نه خلق را لایق بود و نه پروردگار ، راضی ، رعیت درمانده بود که چه کند از بهر رضای خدا، علمایش به پاسخ ندا دادند ، عمل به تکلیف ، حال کدام تکلیف ؟ به یقین آنچه در کودکی بنام مشق شب تحمیلمان می شد نبود ، لذا جماعت رعیت با کلی منافق و توده ای و فرصت طلب همدست شدند از برای بیرون راندن ان پادشاه نالایق ، چون به گمانشان ، چو او ( پادشاه ) رود به جایش آزادی بیاید ، همه چیز مجانی شود از آب و برق گرفته تا شیر مرغ و جان آدمیزاده ، چونان ممالک مترقیه که صاحب عوام و عیان بوده اند و یومیه به قانون زندگی گذرانند . لذا در اخر آن ملعون ، زن باره و عرق خور را بیرون انداختند و حالی دادند جهانیان را که مپرس .

چه می دانستند مملکت داری اینقدر سخت است ، گمان میداشتند که نفت را می فروشیم فلان قیمت ، به هر نفر هم فلان مقدار می دهیم که حال دنیا و اخرت را ببرد باز هم کلی ته جیبمان می ماند برای خرج در امور اخروی و دنیوی و قس علی هذا .

ان جماعت رعیت خوش خیال ، بر خویش مانده بودند که چه گلی بر سر بگیرند که از بخت بلندشان دیوانه ای جنگی راه انداخت و آنها هم همه را بر گردن جنگ بار کردند و پس از جنگ هم ، داد و بی داد که ساختن بس سخت تر از ویران کردن است و چه پر خرج و مخارج باید  آجر بر آجر گذاشت و لذا بی خیالش شدند و رفتند پی اصلاح موهای پریشانشان پیش اصلاح گری خوش سیما و خوش سخن ولی زبانم لال و دور از جانتان تو زرد از آب در آمد . این جماعت رعیت واماند چاره را در این دید که از خویش  کسی را بگمارد بر این کار لذا یک رعیت پاک دست را آورد تا سریع مملکت را سامانی دهد. مگر عده ای از خدا بی خبر گذاشتند که رعیت برای جماعت رعیت بهشت سازد ، شروع کردند به فتنه ولی زهی خیالشان باطل بود و جماعت رعیت فتنه و فتنه گر را در حصر کرد آنگونه که کندری وزیر محصور شد . و نفت گران شد و آن رعیت وشکن زنان دوید به سمت فتح جهان . بگذریم که بعدا همین رعیت سر بفرمان خودش شاخ شد . و جماعت رعیت صلاح کار خویش در این دیدند که کلید را به دست کلید دار بدهند .

فرنگیان از خدا بی خبر و ایاب و اذناب داخلیشان غولی از شیشه بیرون کشیدند و بجان جماعت رعیت انداختند تورم نام . طوری شد که گرانی بیداد می کند و قیمت چهار پا از خراج ملک ری افزون تر گشته . خلاصه سرتان را به درد نکشم . هر چه می کشیم از این دول محروسه و فرنگیان از خدا بی خبر است البته از این دول هرزه که اندرونی و بیرونیشان یکی است و نسوانشان بی البسه در شهر می چرخند انتظار دیگری نمی رود.

 

این سخنان نوشتم تا به این نقطه وارد شوم ، و یادی کنم از آن خردمند و مورخ ایران کهن که حتی نامش در این تاریخ منحوس نماند ، چه زیبا تاریخ را برای ان پادشاه که خود را نماینده خدا می دانست ، خلاصه کرد  ، شاید خلاصه تاریخ چهل ساله باشد که هست .

مردم بدنیا آمدند ، رنج بردند و مردند .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

سه شنبه 1 آبان 1397 11:49 ق.ظ

نویسنده : همایون .

نوشته ای که خاطرت را آزرده ام ، می دانی بعضی آدم ها هستند که دل هایشان دریایی است و بعضی دیگر از آدم ها هم هستند که دل هایشان اندازه گودالی حقیر است که از آب باران پر شده باشد و کارشان جز گل کردن لباس عابران نیست ، بهتر می دانی که دل من هم به همان اندازه گودال گلی است که لباسهای تمیز عابران این خیابان را گلی می کند ، مرا ببخش که اینقدر دل آزارم و کاری جز این بلد نیستم ، مرا ببخش بخاطر همه تلخی هایم ، مرا ببخش بخاطر آبی دریای دلت ، مرا ببخش بخاطر پاییز .

نمی دانم پاییز آن سرزمین چگونه است ؟ نمی دانم آیا باد پاییزی ، آنجا هم ، آدم را با خودش می برد به گذشته ها ؟ به آن دورها ؟ نمی دانم آیا خاطرت مانده ، آن روز پاییزی ، همان روزی که بر پله پنجم ، اول بار نگاه هایمان در هم آمیخت . آن لحظه چشم هایمان بهم خیره شدند و از کنار هم گذشتیم بی هیچ حرفی ، ولی دل من جا ماند و بعد از این همه سال هنوز آنجاست .

اعتراف می کنم پیش از آن روز ، پاییز را دوست نمی داشتم ، همینطور بارانش را که نه تنها شیفته ام نمی کرد بلکه فقط خیسم می کرد . گمان می کردم پاییز با من نا مهربان است ، به من حق بده که از پاییز متنفر بوده باشم ، آخر فقط پنج  پاییز بیشتر از آن تابستان لعنتی نگذشته بود . از آن روز به بعد نمی دانم چه شد ، فقط حس می کردم پاییز چقدر دوست داشتنی است ، چقدر زیباست ، حس می کردم پاییز هم مانند تو عشوه گر است ، دوست دارد خوب نظاره اش کنم ، تا ببینم که اشتباه می کردم ، خب آدمی است و هزار خطا . حس می کردم خاک پاییز نرم است و این نرمی مهربانی با پاییز را می طلبد . حس می کردم پاییز مخزن اسرار ناگفته هاست . حس می کردم بارانش اشتیاق و سکوتش شوق خواستن توست . رنگش آتشین و سرمایش خنکای نشاط .

راستش وقتی تو بگویی می شود ، نباید شک کرد که شدنی است . من همیشه  در پاییز هنگامی که برگ های درختان ، کف پیاده رو ها را پر می کنند ، هر عصر هنگام ، می شوم مسافر پیاده رو ها ، زمان هایی که شیراز هستم طول خیابان قصر الدشت را می روم تا برسم به فلکه و دوباره برمی گردم فقط لختی بعنوان استراحت و راز و نیاز و سبک شدن و یادی از کسانی که زمانی می شناختم و اکنون نیستند با چند شمع کنار ، شمع خانه دیواری قصر الدشت بروی زمین می نشنیم و سرم را به میان پاهایم جمع می کنم . و زمان هایی که تهران هستم سعی می کنم هر شب اگر هم شده به مدتی اندک ، مسافر بخشی از خیابان ولی عصر باشم ، احساس صدای خش خش برگ ها زیر پا دیوانه کننده است  درست مثل هر چیز ساده و دوست داشتنی ، مانند سلام، خوبی ، یک فنجان قهوه داغ در باد سرد پاییزی ، گرفتن دست دخترکی و رساندنش به مدرسه ، و هزاران هزار چیز کوچک و ساده و دوست داشتنی . وای از باران پاییزی ، زمانی که بصورت ادم می خورد ، حس ملس اولین عشق بازی را در ادم دوباره تکرار می کند ، وقتی که باران پاییزی شیشه عینکم را خیس می کند و من دیگر قادر به درست دیدن نیستم همین که عینکم را از چشم بر می گیرم احساس زیبای ، دوباره دیدن دنیا ، به من دست می دهد. هر عصر هنگام پاییزی که بر پله پنجم گام می گذارم حس خفته ، زنده بودن در من بیدار می شود . نمی دانم چند پاییز دیگر مهمان این دنیا خواهم بود ولی یقین دارم تا هستم لذت حس پاییز را از دست نخواهم داد . سالها پیش با تو رهسپار پیاده رو های پاییزی می شدم و تو  پاییز را بسیار دوست داشتی بعضی  وقت ها من به عمد توقف می کردم تا صدای خش خش برگ ها در زیر گام هایت را بشنوم ، چه احساس غریبی به من دست می داد ، دیگر ، ان احساس ، هرگز برای من تکرار نشد ، می دانی برخی مردم هوای پاییز را اغلب دوست ندارند ، زیر بارانش خیس می شوند و شروع می کنند به دویدن که کمتر خیس شوند ، از ماشین هایشان پیاده نمی شوند مباد ، باد پاییزی پوست صورتشان را بیازارد ، من هیچوقت انها را درک نمی کنم .

پاییز یعنی نارنج های درخت حیاط خانه شیراز ، خرمالو های نارنجی تهران ، انارهای سرخ ترک برداشته روی درخت ها که با سرمای پاییز رفیقند ، پاییز یعنی دیوانگی هوا وقتی نمی دانی لباس گرم بپوشی یا نه ، پاییز یعنی دست دخترکی را گرفتن و به مدرسه رساندن ، پاییز یعنی باد هوس باز وقتی موهایت را به رقص وا می دارد ،  پاییز یعنی تو .

هر خزان ، برگ های روی پله پنجم ، احساس خاموشی را در من بیدار می کند تا معجزه زندگی را ببینم و فریاد بزنم خوشبختی چه ساده است ، خوشبختی چه ساده بدست می آید و چه ساده از دست می رود .

 

های روزگار

دستم را بگیر و باز گردانِ به روزِ اول پاییز

به برگ ریزانِ پر شکوهِ سالهایِ خوبِ گذشته

به دستی‌ مهربان که دستم را می‌‌گرفت

به کوچه‌ای آشنا که مرا می‌برد به مدرسه

مرا ببر پشتِ میز‌هایِ پر از خاطراتِ خوبِ کودکی

به معصومیت

به خنده‌های بی‌ پروا

به دوستی‌هایِ ماندگار

به کیف‌هایِ قرمزِ سگک دار

به پاک کن‌های پلیکان

به دست‌های پر جوهر

به کاهی دفتر ها

های روزگار !

مرا ببر به روزِ اولِ پاییز

به ماهِ مهر
به مهر ماه




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 1 آبان 1397 11:47 ق.ظ

...

دوشنبه 2 مهر 1397 05:00 ب.ظ

نویسنده : همایون .

یک جایی ، در عمق قلبم درد می کند ، احساس می کنم کسی یا چیزی از من ربوده می شود ، جایش درد می کند ، اصلا ربطی به این ندارد که گذشته تلخی داشته ام ، یعنی حتما لازمه اش داشتن ِ گذشته ی پر درد و پر از خاطره سیاه نیست . این لعنتی ، ابری ِ آبی-خاکستری ِ هوا ، همیشه مرا را پرتات میکند به جایی دور . با خودم فکر  میکنم که چقدر تلخی ها را پشت سر گذاشته ام ،  اما به تلخ بودن ِ روزهای رفته هم ربطی ندارد . نمیدانم اصلا به چه چیزی مربوط است  و آغازش کجا بوده ... فقط می دانم که بی نهایت دل تنگ کننده است , طعم تلخش تمام وجودم را پر می کند  ... نه آن جور تلخ ِ جانکاه ِ مصیبت بار ... بلکه یک جور تلخ  ِ تمام اندوهناکی که هیچ جوری حل نمیشود درون من . که انگار آغاز بودنش میرسد به جایی دور ... خیلی دور ... نه صرفا به جبر  زمان و مکان , بلکه در معنای عمیق بودنش . انگار آغازش میرسد به جاده های سرد و باران خورده ... که بدترین زیبایی ست که تصویرش میتواند یاد من مانده باشد , یک جوری که انگار بویش هم هر بار میرسد به مشامم , همانقدر خیس و خاک خورده ،  یا چه میدانم ... ابتدایش , مبتلای به چیزی است  که آدم میخواهد و ندارد , یا داشته و بعدا از دست داده ... و انتهایش, یعنی آخر آخرش , از جایی ست که گرم نمیشود دیگر ... انتهایی که تکرار میشود . نه ...  دیگر گرم نمیشود ، هیچ وقت .  

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

دوشنبه 22 مرداد 1397 04:00 ب.ظ

نویسنده : همایون .

مایل هستم که چون همیشه از خاطرات و بار سنگین انها بنویسم ، از روز های رفته و خاطرات ان روز ها ، ولی دستم به نوشتن نمی رود . لذا شروع کردم به نوشتن تاریخ اخرین روز های صفویه ولی منصرف شدم ، ترجیح دادم از مشاهدات خودم از اخرین روز های شوروی بنویسم ،از قحطی ، از ابر تورم ، از فقر و از سقوط ولی اینبار هم از شرش گذشتم ، گمان می کنم با توجه به روحیه ای که من دارم قطعه شعر زیر برای تمام گفتنی ها کافی است .                                             

                                                                                                       

هولناک تر از نابینایی

دیدن است

با دو چشم باز

که چه بر سر سرزمینمان می آید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 مرداد 1397 03:59 ب.ظ

...

دوشنبه 1 مرداد 1397 02:15 ب.ظ

نویسنده : همایون .

یک وقت هایی بدون اینکه بفهمم چی کار دارم می کنم یا کجا دارم میرم ، می افتم به جان گذشته ها و همینطور که مشغول کندن دیروز ها هستم ، یک دفعه ، یک کسی ، یک خاطره ای می افته بیرون ، درست مثل بولدوزری که چند وقت پیش حیاط شاه عبدالله العظیم را می کند ، ناگهان جسد مومیایی شده یک کسی ، بخشی از تاریخ زندگی خودت یا کشورت ، از خاک بیرون می زنه ، شاید قیافه اش در گذر زمان مخدوش شده باشه ولی حس می کنیم کی هست و خوب می شناسیمش ، میشود این خاطره را بعنوان قسمتی از تاریخ زندگیم  ، حالا چه تلخ ، چه شیرین ، خاک و غبار از سر و رویش بگیرم و با احترام بگذارم سر جایش ، یا اینکه مثل حضرات و بزرگان کشور ، از یاد اوریش ترسان شوم و دور و برم را نگاه کنم مبادا کسی دیده باشد و ببرم و یک جایی گم و گورش کنم و خودم هم دیگر نتوانم پیداش کنم و کلا انکارش کنم ،  انگار نه انگار . نه ، من این کاره نیستم ، من بخاطر همین کارها از حضرات متنفرم ، ترا و خاطره ترا ، غبار از سر و رویش می گیرم و با لحظات شیرینش می خندم و با ثانیه های سنگینش می گریم و با احترام می گذارم جایی که باید باشد .                                                                                                                       

می دانی رفیق ، اینها را نوشتم که بگویم این تکرار بی پایان بازگشت به گذشته ، و این دست گذاشتن روی و صورت و قلب نداشته هایم و خوابیدن بر بستر دلشوره های پیش از این ، برای من کم از مردن نیست ، آن وقت که بچه بودیم ، چقدر دلمان میخواست زود بزرگ شویم ، ولی حیف کسی نبود که به ما بفهماند که بزرگ شدن معنایش تنها این نیست که اجازه داری شب ها بیدار بمانی و هر کجا دلت خواست بروی ، کسی نبود که به ما راستش را بگوید ، که بزرگ شدن یعنی دیگر نتوانی در اغوش مادرت زار بزنی ، بدون اینکه نگرانش کنی ، کسی نبود که بگوید بزرگ شدن یعنی روبرو شدن با صورت زشت و واقعی زندگی ، بی پولی ، غم نان و اینده فرزند ، مهاجرت ، زندان ، شکنجه ، نخوابیدن از ترس کابوس های شبانه ، تنهایی ، تنهایی ، تنهایی . نه رفیق ، کسی نبود که به ما بگوید بزرگ شدن یعنی زوال تمام کسانی که دوستشان داری ، یعنی رفتن پدر ، بسته شدن چشم های همیشه نگران مادر ، یعنی مرگ ستاره های آسمان دلمان ، یعنی تمام شدن آرزوهایمان ، هیچ کس به ما نگفت ، و ما آرزویمان این شد که بزرگ شویم ، چه غم نامه ای است زندگی ، از میان آن همه آرزو فقط همین بزرگ شدن بر آورده شد ، همین که تنها دست اوردش زندگی بود و زندگی کارش تف کردن تمام تلخی ها روی صورت بی دفاع ماست                                                                                                                    

ولی ما به زندگی عادت کردیم ، ما به تاب آوردن عادت کردیم همانطور که به نفس کشیدن عادت کردیم ، ما عادت کرده ایم که با کابوس هایمان عکس یادگاری بگیریم و بخندیم ، من و تو عادت کردیم که سکوت کنیم ، همدیگر را دوست داشتیم ولی سکوت کردیم و هیچ نگفتیم ، همیشه خودم را سر راهت میرساندم ،  همان پله ها ، تو می امدی و من سکوت می کردم تا تو حرف بزنی ، و هیچ وقت این اتفاق نیفتاد ، من و تو دلتنگ شدیم و سکوت کردیم تا مبادا یک وقت غرورمان خدشه دار شود ، دوستت دارم ها را نگفتیم و سکوت کردیم ، در پیرامون خودمان درد و فقر و دزدی و هزار کثافت کاری را دیدیم و سکوت کردیم تا شاید دیگری حرف بزند ، بیا یک لحظه دنیایی را تصور کنیم که اگر حرف ها یی را که باید گفته می شد سکوت نمی کردیم ، چقدر دنیای قشنگی بود ، عاشقانه هایی که پشت دیوار سکوت هرگز تولد نیافتند ، چه روز ها و سال های خوبی که بخاطر سکوتمان از دست رفت ، بزودی لحظه ای فرا خواهد رسید که چشم در چشم مرگ با نگاه خواهیم پرسید ، زندگی همین بود ؟ تمام شد ؟ پاسخ باز هم سکوت خواهد بود      

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود                   

شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود

وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست

هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود

از من بعید بود ولی عاشقت شدم


پ ن

پنجره قدی هم از من گرفته شد ، حالا من مانده ام و اتاقی که پنجره به خیابان ندارد ، دیوار ها با ادم حرف نمی زنند






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 مرداد 1397 03:09 ب.ظ

...

دوشنبه 7 خرداد 1397 02:02 ب.ظ

نویسنده : همایون .

ما را که تو منظوری ، خاطر نرود جایی

 

بچه که بودم وقتی در کوچه ها بازی می کردیم گاهی یک آقایی از دور می آمد با یک تفنگ بادی و یک تخته که دایره ای سبز و یک خال قرمز روی آن کشیده شده بود ، تخته را می گذاشت کنار دیوار در فاصله چند متری و بعد تفنگ را تعارف می کرد و ما یک دو ریالی می دادیم و سه تیر به خال شلیک می کردیم ، اگر به دایره سبز می زدیم یک تیر مجانی جایزه اش بود و اگر بخال قرمز می خورد ، لواشک یا تمبر هندی بهره ما می شد . خاطرم هست همین که قنداق تفنگ را به شانه ام  تکیه می دادم و خال قرمز را نشانه می رفتم ، یا دستم می لرزید ، یا دایره را دو تا دو تا میدیدم ، گاهی هم همان موقع نوک دماغم خارش می گرفت ،و هنگامی که انگشت را روی ماشه فشار میدادم دیگر بفکر هدر رفتن دو ریالی و لواشک و تمبر هندی نبودم ، فقط وسط خال زدن جلوی بچه های محل از همه چیز مهم تر بود ، البته بماند زمانی که بزرگ خواندنم و تفنگ واقعی در دستانم دادند باز دستانم بیشتر می لرزید و خارش دماغم شدید تر می شد و دیگر در خال زدن برایم نه تنها افتخار نبود که درد آور می شد . شیراز ،  آن روز ها به این بزرگی نبود ، بلوار چمران و میدان طاووس نداشت ، شیراز ، آن روز ها همین که به فلکه قصر الدشت می رسیدی دیگر شهر تمام می شد . روحش شاد منیر خانم همسایه دیوار به دیوار ما هر چند که با من و توپ پلاستیکی فوتبالم بسیار مشکل داشت ، هر وقت ان توپ صاحب مرده به داخل حیاط خانه آنها می افتاد ، چندین بار باید دربدر پس گرفتن آن می شدم ،  ولی هرسال وقتی درخت توت  حیاطشان به بار می نشست سهمی هم برای ما در یک بشقاب در نظر می گرفت ، مادرم هم که می خواست بشقاب آنها خالی پس فرستاده نشود آن را با بهار نارنج های درخت های حیاط پر می کرد . شاید ان روز ها در یک دنیای دیگری زندگی می کردیم ، چقدر زود بزرگ شدیم ، خاطرت هست چقدر برای هم در امتداد آن  درب و نرده ها در زیر نم باران چتر شدیم و در آن کوچه باغ قصر الدشت رفتیم و رفتیم تا از جوانی گذشتیم . خاطراتم هنوز بوی شیراز را می دهند ، بوی اسفندی که روز آخر برای من دود کردی ، بوی مخمل سبز قرآنی که روی سرم گرفتی ، بوی بهار نارنج های خیسی که در کوچه به هنگام خداحافظی پشت سرم ریختی .                                                                       


 

ای کاش گذر می کردم

من و تو

از پل آن خاطره ها

آن روز ها


پ ن :

ساکت شو و عبور کن از خاطرات خوب

کاری نکن که عشق بفهمد شکسته ای

پارو بزن ، خیال کند دور می شوی

نگذار بشنوند که در گل نشسته ای




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 12 خرداد 1397 03:30 ب.ظ

به مناسبت دویستمین سال تولد مارکس

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 10:29 ق.ظ

نویسنده : همایون .

بخاطر دارم آشنایی من با آثار مارکس از طریق کتاب ها و مقالات افرادی بود که خود را مارکسیست می نامیدند و چند سالی به این حال مانده بودم و یقین داشتم که اندیشه مارکس همین است که این نویسندگان شرح داده اند .  تا اینکه به الزامی آثار مارکس علی الخصوص کتاب کاپیتال را شخصا مطالعه کردم تازه دریافتم که اندیشه مارکس کجا و اندیشه مارکسیست ها کجا . هیچ نسبتی میان ایشان نیست . ایشان از مارکس یک پیامبر ساخته اند در صورتی که اندیشه و اثار او را یا نخوانده اند یا اگر خوانده اند نفهمیده اند یا انچه را برداشت کرده اند که می خواستند .

مارکس در نامه ای به انگلس می نویسد :

" مواظب باشید طرفداران ما عقایدمان را به یک نوع مذهب تبدیل نکنند بهر حال من به شما می گوییم هر قدر هم افکار من مورد توجه مردم قرار بگیرد خودم هرگز مارکسیست نخواهم شد . "

از این حرف می توان فهمید شخص مارکس نگران جزم اندیشی هواداران خود بوده است ولی انقلابیون متاسفانه به تذکر او توجه نکردند بخصوص دیگران و مردم ساده دل ان را به دین تبدیل کردند تا خودشان دکان دار این دین باشند . در هر حال مارکس نگفته بود رهبر انقلاب را به مرحله پیامبری برسانید .

در عمل انقلابیون مارکسیست چون فاشسیت ها بدنبال ساختن بهشتی بر روی زمین بودند ، رژیمهای کمونیستی شوروی و آلمان نازی دنبال یک هدف بودند و ان تبدیل انسان به موجودی بود که کاملا در اختیار پیشوا و کمیته مرکزی حزب باشد و نتیجه عملی این تفکر این شد که هم کمونیزم و هم فاشیزم خشن ترین  رفتار را با انسانها کردند که یاد آور انگیزاسیون کلیسای کاتولیک در اروپا و جنگ های مذهبی است .

سران کلیسا گمان می کردند که با انگیزاسیون و جنگ های مذهبی می توانند با زور و فشار طبیعت انسان و عقاد و رفتار او را بنام خدا تغییر دهند و در نهایت رژیم های کمونیستی در زمان ما هم کوشیدند که انسان و عقاد و رفتار او را با خشن ترین روش بنام انسان تغییر دهند . خلاصه آنکه حکم راندن به درون و روان انسانها چه بنام خدا و چه بنام انسان هر دو فاجعه آفرید تجربه کمونیزم که میلیون ها کشته بجا گذاشت این مطلب را اثبات می کند . لنین و بلشویک ها با افکارشان همان فجایعی را ببار آوردند که دین داران متعصب کلیسا در طول تاریخ باعث آن شدند .

این بدبختی همه انقلاباتی است که ادعای تحول در انسانها را دارند بغیر از روسیه این اتفاق در چین و کامبوج در دوران خمر های سرخ هم رخ داد .

آناتول فرانس مینویسد : " جنون انقلاب این بود که لنین می خواست تقوی و فضیلت را بزور روی زمین بر قرار کند وقتی کسی می خواهد انسانهای جاهل و بی خرد را نا گهان به ادم های خردمند و عاقل و با گذشت تبدیل کند با فاجعه روبرو می شود لذا نا چار به اعمال خشونت بار دست میزند و عملا انها را به نیستی سوق می دهد "

 

پ ن : بزرگواری از مجموع بزرگوارانی که ارادتی خاص به این حقیر دارند در پیامی خصوصی به مارکس و البته که این حقیر ، فقط بخاطر ان جمله معروف " دین افیون توده ها است " فحاشی ها کرده اند . اقا یا خانم بزرگوار ، چه بخواهید و چه نخواهید ، کارل مارکس یکی از محور های تاریخ و جغرافیای بشریت است ، در تاریخ می توان بشریت را به پیش و پس از او تقسیم کرد ، و در جغرافیا ، بشریت در راست و چپ تفکر او جای می گیرند . ان جمله ای که شما فرض ساخته اید و بر او تاخته اید ، بله صراحتا از مارکس و در کتاب "مقد مه ای بر فلسفه حق هگل"  است ، البته من این را نیک می دانم که حضرتعالی تا کنون بجز این جمله هیچ جمله ای را از مارکس نه تنها نخوانده اید بلکه حتی نشنیده اید ، متن کامل قطعه ای از کتاب معروف مارکس را که جمله مورد نظر شما در ان است در زیر عینا نقل می کنم ، تا بلکه حداقل محض رضای خدای خودتان  این چند خط را بخوانید .

رنج دینی٬ درآن ِ واحد٬ هم بیان رنج واقعی و هم اعتراضی بر علیه رنج واقعی است "
دین، آه مخلوق ِ مظلوم است٬ قلب جهان بی‌قلب٬ و روح شرایط بی‌روح است
دین تریاک و تسکین دهنده ی توده‌هاست
اسپارتاکوس در شب قبل از آخرین نبرد، در حالی که کاملا دلتنگ و مضطرب است، به همسرش این‌گونه درد دل می‌کند که کاش ما بردگان هم خدایی داشتیم که می‌توانستیم برایش دعا کنیم
بررسی تاریخی مذهب نشان می‌دهد که همه‌ی آنها -جز مذاهب بسیار ابتدایی دارای دو ویژگی مشترکند
از سویی یک ساختار نهادی و ایدئولوژیک برای طبقات حاکم فراهم می کنند که با آن بتوانند حاکمیت خود را تحکیم و تداوم بخشند
و از دیگر سوی، مذهب آن‌چنان که توسط طبقات ستمدیده و استثمار شده تفسیر می‌شود، وسیله‌ای برای اعتراض و قیام می‌گردد"




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 10:31 ق.ظ

...

پنجشنبه 30 فروردین 1397 08:54 ق.ظ

نویسنده : همایون .

اعتراف می کنم هرگز از بهار خوشم نیامده و نمی آید ، آنطور که عاشقانه پاییز را دوست دارم باید بنویسم که بهار برای من نفرت انگیز است ، نه اینکه از شکوفه ها و گلها بیزار باشم ، نه ، به عکس گلها را بی اندازه دوست دارم ولی از ریاکاری بهار گریزانم ، بهار ریا کاری بزرگ است . آنچه که نوروز و بهار از کودکی در ذهن من ساخته اند چیزی نیست جز دید و بازدید های مشمئز کننده و البته مهمان های شکم باره و احمق که می خواهند بزور خود را لاغر و ترکه ای نشان دهند با آن لباسهای نو و جلفشان و همچنین بوی گند عطر و ادکلنهایشان .

می گویند بهار فصل نو شدن است ، یک آن همه چیز تغییر می کند ، همه جا تر و تازه می شود ، ولی من ایمان دارم بهار فصل فراموشیست ، فراموشی هر آنچه که قدمت و تاریخی دارد ، فراموشی آنچه که زمستان سرد بر سرمان آورده  ، بله در بهار همه چیز تازه می شود ولی این تازه شدن ها بر جنازه های شهدای زمستان جولان می دهند ، بهار فصل الکی خوش ها ست ، همان ها که تاریخ را به تقویم و اعداد تقلیل داده اند ، همان ها که با در شدن توپ تحویل سال همه چیز از حافظه شان پاک می شود ، همان ها که فقط یا مقلب القلوب می خوانند چرا که نیک می دانند از طرف ایشان کمترین حرکتی برای تغییر صورت نخواهد گرفت ، بهار فصل اقویاست تا بر جنازه ضعفا بایستند و نعره پیروزی سر دهند .

کاش می شد بر آرمان،  برابری انسان ها همچنان ایستاد ، من نمی توانم و نمی خواهم تماشگر میدان جنگ گلادیاتورهای مدرن باشم که مجبورند سر چهار راه ها گل بفروشند ، تن بفروشند ، عرق بریزند و بمیرند .

در این سالها من بیشتر نگاهم به آینده است اما انگار دلم در گذشته ها جا مانده ، به روز های جوانی که برای آرمان برابری انسان ها و عدالت برابر، زنان و مردانی شجاع  در میانه میدان می رقصیدند ، هر شب خواب آن روز ها را می بینم و هر صبح که از خواب بر می خیزم در میابم که سالها از آن روز ها دور شده ام شاید از خودم دورتر و دورتر ، آنقدر آن خواب ها را باور  کرده ام که چند دقیقه طول می کشد بفهمم کجایم و چه سالی است ، چه از جان آن روزهای جوانی می خواهم ، واقعا نمی دانم ، چیزی در آن سالها جا مانده که بیقرارش هستم .

این سکوت لعنتی بهار ، آزارم می دهد ، ما در این سالها اینقدر سکوت کرده ایم ، که به سکوت کردن عادت کرده ایم ، و عادت یک کابوس است برای فراموش کردن بی رحمی های بی نشان زندگی .

چه عاشقانه هایی که پشت دیوار سکوت این سالها هرگز فرصت تولد نیافتند ، چه روز های خوبی که بخاطر سکوتمان از دست رفتند .

کاش این سکوت لعنتی تمام شود ، باور کنید دیگر فرصتی نداریم ، بزودی لحظه ای خواهد رسید که چشم در چشم مرگ ، نه با حرف ، که با نگاه خواهیم پرسید ، تمام شد ؟ زندگی همین بود ؟

شاید بی جهت دست و پا می زنم باید ایمان بیاورم که

دلدادگان مرده اند ، دلبرها پیر شده اند و پشت پنجره قدی ،  مردی میانسال ،  خسته و غریب به خیابان پر ازدحام خیره مانده است .

 

 

ای کاشف بیت الغزل شاعران کمنام

کنون وقت ظهور است

ظهور کن

ظهور کن

ای تاریخ زنده شکست انسان عاصی

کنون وقت گردن فرازی است


پ ن : در پاسخ بزرگواری که در پیام خصوصی مرا همنشین دیوانگان دانسته اند

خانم یا آقای بزرگوار ، ای کاش لیاقت همنشینی با آنانی که شما دیوانه شان می پنداری داشتم ، صد حیف ، چون ، دیوانه ها حرفشان را می زنند ، صریح و بی پرده ، دیوانه ها دروغ نمی گویند ، دیوانه ها تعارف ندارند ، دیوانه ها چیزی برای مخفی کردن ندارند ، دیوانه ها نقش بازی نمی کنند ، یک کلام ، دیوانه ها خود خودشان هستند .

دل بستن به دیوانه ها جرات می خواهد چون دل کندن از دیوانه ها محال است .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 12:13 ب.ظ

...

شنبه 26 اسفند 1396 02:14 ب.ظ

نویسنده : همایون .

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان                                                                          

مردم از عمر چو سالی گذرد ، عید کنند                                                                          

صائب تبریزی                                                                                                             

 

اسفند نیز به آخرین ایستگاه خود رسید ، سالی دیگر آغاز خواهد شد ، تاریخ یک بار دیگر ورق خورد ، دیشب دوستی می گفت بیا اینبار،  تاریخ سالی را که سپری شد خوب بنویسیم ، و من فقط نگاهش کردم ، شاید او راست می گوید ، تاریخ چیزی نیست جز لوحی رنگ باخته که مدام آن را پاک می کنند و دوباره آنطور که می خواهند باز نویسی می کنند ، یقینا تاریخ این سالها ، برای دانش آموزان آینده کسل کننده ترین بخش کتب درس تاریخ خواهد بود ، تاریخ اگر ما را فراموش نکند حتما به ما خواهد خندید ، شک ندارم که یک نقص یا ایراد و اشکالی در ما وجود دارد زیرا وقتی سرود های انقلابی پنجاه سال پیش زبان حال پنجاه سال بعدش هم باشد ، این یعنی یک جای کار می لنگد ، باید دید کدام پل ، در کجا ، شکسته ،  که طی این سالها هیچکس به خانه اش نرسیده و نمی رسد . در لایه های تاریخ خواهند نوشت روزگار ما ، دوران سرگردانی بود میان ، بیم و امید .                                                                                                           

دیشب از آن شب های بی خوابی من بود ، اصلا بعضی از شب ها برای نخوابیدن است ، برای اینکه تمام شب به آسمان بی ستاره و لعنتی تهران خیره شوی ، دیشب با خودم فکر می کردم کاش دنیا دیواری داشت و من می رفتم پشت آن دیوار قایم می شدم تا بی رحمی های دنیا را نبینم ، امثال من زندگی عجیب و غریبی را پشت سر گذرانده ایم ، دوره ای مثل چگوارا بودیم ، عاشق عصیان و نافرمانی ، عاشق اینکه نظم موجود را بر هم بزنیم ، گمان می کردیم مسن تر ها عافیت طلب شده اند و چسبیده اند به دو روز دنیا ، اما وقتی سنمان بالا رفت فهمیدیم مصلحت هم بخشی از زندگی است ، گاهی باید در جریان زندگی حل شدو خیره ماند به آسمان شب .

اعتراف می کنم من همواره عاشقانه ، حریص در آغوش کشیدن زندگی بودم ، ولی زندگی دشنه ای در آستین داشت و به هنگام هم اغوشی ، دوستانه از پشت میان دو کتفم فرو کرد .          

این تمام داستان زندگی من بود .                                                                                 

 

چشم از پنجره بردار                                                                                                   

منجی                                                                                                                    

در آیینه است  


پ ن : 

بر لب‌های ما ابدیتی خفته‌ست، بزرگتر از فضایی

که در برابر نگاه‌مان خالی‌ست

بدرود مرد بزرگ ، بدرود شایگان

                                                                                                       




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 فروردین 1397 12:00 ب.ظ

...

پنجشنبه 10 اسفند 1396 11:45 ق.ظ

نویسنده : همایون .
مرد چهار حرف دارد .

م  ص  د  ق




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 اسفند 1396 11:46 ق.ظ

...

دوشنبه 23 بهمن 1396 10:02 ق.ظ

نویسنده : همایون .

برخی از مورخین ، تاریخ ایران مدرن را از لحظه شلیک گلوله میرزا رضا آغاز می کنند . ولی به گمان من تاریخ ایران مدرن زمانی شروع میشود که زنان و مردانی فریاد سر دادند " زندگی بدون آزادی شرم آور است " ، و بر سر این آرمان خویش از جان گذشتند ، جدای از اینکه این زنان و مردان چه آرمان و کیشی داشتند ، درست ، غلط ، خوب ، بد .

 در جستجوی این آغاز شاید بتوان حدود پنجاه سال قبل از گلوله میرزا رضا رفت . از زمانی که طاهره قزوینی را در باغ کلانتر تهران خفه کردند و جنازه اش را در چاهی انداختند که امروزه سالن بانک ملی روی آن قرار گرفته ، از روزی که سید حسین یزدی و سلیمان خان تبریزی شمع آجین شدند ، " بعد از آنکه اعضاء ایشان بواسطه شمع های افروخته ، مهبط انوار گردید ، هر یک به چهار پاره بردار شدند " ، جرم ایشان فقط این بود که آزادی را در کیشی نو جستجو می کردند .

ای آزادی چه تاریخ غم ناکی را در این کشور از سر گذرانده ای ، ما فراموش کرده ایم ، فراموش کرده ایم که چه کسانی برای تو از جان گذشتند ، باغشاه را می گویم ، توپ های لیاخوف ، طناب های رقصان دار ، میرزا جهانگیر خان ، اسکندری و و و ملک المتکلمین که هم لباسان او در این سالها حتی تحمل دیدن مجسمه او را در میدان حسن آباد تهران نداشتند و بر زمین انداختنش .

چقدر سالها زود سپری شد از روزی که پیکر دکتر تقی ارانی تحویل مادرش شد ، جنازه او به مادرش رسید و " دنیای " او به ما ، گویا دنیای ارانی فقط قرار بود زینت بخش قفسه محقر کتاب های خانه ها باشد .

مرحوم اخوان ثالث سرمای سخت زمستان پس از کودتای مرداد را برای همیشه  به جان ما انداخت و رفت ، سالهای ملی کردن نفت ، یا مرگ یا مصدق ، جوخه های تیر باران ، مثله کردن ، آتش زدن ، حسین فاطمی تیرباران شد، سرگرد سخائی مثله شد ، کریم پور شیرازی آتش زده شد ، ناوی انوشه که لبخندش،  طناب پیچ شده به تیرک اعدام به یادگار ماند ، ناوی گهربار ، مهناوی خیری ، در میدان اصلی خرمشهر تیر باران شدند .

سرهنگ سیامک و سرهنگ مبشری که با ترانه مراببوس برای اخرین بار آزادی را فریاد کشیدند ، سرگرد وزیریان ، سروان افراخته ، سروان شفا و ... مرتضی کیوان تیرباران شدند ،که   شاملو سرود " عاشق ترین زندگان بودند" .

در سال سی و هفت خسرو روزبه در دادگاه نظامی فریاد کشید " شاه روزی این کشور را به دره ای پرتاب می کند " و فقط باید بیست سال باید می گذشت تا پیش بینی او درست درآید ، خوب شد که تیر باران شد و نماند ببیند درست بیست سال بعد از مرگش ،  بایک خودکشی جمعی به چنان دره ای گرفتار آمدیم که تا اینجای کار فقط سه نسل ، دهه های چهل و پنجاه و شصت به خاک سیاه نشسته اند .

ای دو صد لعنت بر بهمن ماه که گویا تاریخ ما از نحسی آن خلاصی ندارد ، بهمن ماه چهل و نه ، سیاهکل ، جنگل ، گوزن ها ، محاصره ، و تیرباران جمعی بیست و پنج اسفند همان سال .

فقط گذشت چند سال کافی بود تا این بار جوانان از دانشگاه ها آزادی را فریاد کنند ، شکنجه و شکنجه ، تیرباران ، شکار در خیابان ها و خانه ها ، مسعود احمد زاده هروی ، امیر پرویز پویان ، مهرنوش ابراهیمی ، مرضیه احمدی اسکویی ، مصطفی شعاعیان ، محبوبه اق اولی ، فاطمه حسینی ، منیژه اشرف زاده ، زهرا اقایی ، بدیع زادگان ، حنیف نژاد ، رضایی ها ، تپه های اوین ، بیژن جزنی و نه تیرباران شده در انجا ، گویا مقدر است نام اوین بعنوان سیاه ترین نام دوران مدرن بماند در تاریخ ،  حمید  اشرف و یارانش و صد ها زن و مرد عاشق دیگر .

و داستان ادامه پیدا کرد ، خونبار تر ، وحشیانه تر ، گلوله ، گلوله ، دار ، دار ، کارد ، کارد .

گویا حق با هگل بود که گفت : " تاریخ قربانگاه اراده های فردی است " .


در جوخه های اعدام
پس از شنیدن فرمان "آتش"
سربازی زودتر از همه شلیک میکند
سربازی دیرتر
و دیگر سربازها، درمیان این دو

قسم به مکث
به اختلاف زمانی میان دو شلیک
ما همه سربازیم
آن که زودتر ماشه میچکاند
جلاد
آن که دیرتر شلیک میکند
عاشق
و مابقی مأموریم

گاهی اما یکی
اسلحه اش را
به سمت دهانی نشانه می رود
که فرمان آتش داده است

اوست که تنهاست


این سطور ادای دینی است کوچک برای تمام جان هایی که بخاطر فریاد آزادی بر خاک افتادند .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 بهمن 1396 12:08 ب.ظ

...

یکشنبه 1 بهمن 1396 11:57 ق.ظ

نویسنده : همایون .

برای رفیق مرتضی

 

آن کلاغ خبر چین ، زشت صورت و بد صدا ولی عجیب دوست داشتنی خبر رساند که این روز ها در ان سوی دنیا بر تخت بیماری افتاده ای  و هر کس به سراغت می اید بر او وصیتی می گویی ، باور کن هرگز در گوشه ذهنم خطور نمی دادم که بر بادمجان بمی چون تو ،  آفت کار ساز باشد .

خاطرت هست ، بیش از چهل سال پیش هم مدرسه ای بودیم ولی حالا در یکی از وصایای نغزت گفته ای ، از آن مدرسه متعفن بی زاری . نمی دانم چه بگویم ،  فقط به این فکر می کنم که شاید پیرامون ما پر است از بزرگسالانی که کودک هفت ساله درونشان هنوز دارد آن گوشه مدرسه گریه می کند .

یادت هست ان روز که من دفتر مشقم را جا گذاشته بودم و خانم خاکباز در حالی که خط کش را ارام بر سر من میزد گفت " خوب شد که خودت را جا نگذاشتی " و من گفتم " مگر می شود آدم خودش را جا بگذارد " و تو می خندیدی و آنقدر خندیدی که از کلاس بیرونت کرد . ولی حالا که بزرگ شده ام می فهمم خانم خاکباز راست می گفت ، می شود آدم خودش را جا بگذارد ، در طی این سالها همواره بخشی از خودم را در گوشه ای ، جا گذاشته ام ، در یک مدرسه ، در یک زندان ، در یک دانشگاه ، در یک کافه ، در یک خیابان و در کنار پله پنجم خیابان ولی عصر .

در جوانی میخواستیم باور ها و افکارمان چون لباسها و شلوارمان مد روز باشند ، و چقدر باور های ما مثل شلوارهایمان گل و گشاد بودند ، خدا را شکر که دیگر جوان نیستیم چون حتما باور ها و افکارمان چون شلوارهای امروزه تنگ و پاره پاره بودند .

گفته ای : " چه سالهای تلخی را پشت سر گذاشته ایم و دیگر فرصتی نمانده . "

رفیق درست گفته ای ، ما سالهای تلخی را سپری کردیم ولی باور کن سالها را تنها نابکاران بر ما تلخ نکردند بلکه این سالهای تلخ سپری شده و امسال و سالهای تلخ اینده ، محصول سکوت ادم هایی است که توجیه گر شرایط موجودند  و من تو هم مبرا از این سکوت نیستیم .

بله من و تو دیگر فرصتی نداریم ، و این خوب است چون دیگر محال است شیطان و فرشته بخواهند و بتوانند ما را بفریبند ، آخر می دانی روزی  فرشته از شیطان پرسید : قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست ؟ شیطان در پاسخ گفت : به آنها می گویم " هنوز فرصت هست " ، و آنگاه شیطان از فرشته پرسید : قدرتمند ترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست ؟ فرشته گفت : به آنها می گویم " هنوز فرصت هست " .

اگرچه فرصتی برای ما نمانده است اما هنوز حق آرزو کردن و ایستادن بر آرزوها را داریم .

می شود نشانه های میانسالی و پیری را پاک کرد ، اصلا فتو شاپ چیز خوبی است ، می شود برخی ها را که دوست نداریم از عکس حذف کنیم ، می شود چروک ها را از روی صورت پاک کرد و خیلی کارهای دیگر ولی باور کن زور فتو شاپ به اخلاق گندمان نمی رسد ، به مثل سگ پاچه گرفتنمان ، فتو شاپ فقط ظاهر را درست می کند ، باطنمان را حریف نیست رفیق .  

من و تو عمر دراز بدردمان نمی خورد ، شاید بشود صد سال عمر کرد ، ولی باید بی شخصیت باشیم ، عین خیالمان نباشد ، هر توهینی را از این گوش بشنویم و از آن گوش در کنیم ، تازه ودکا هم نخوریم ، مگر شدنی است ، یعنی یک کلام ، بمانیم و بقیه را دق دهیم .

آنقدر آدم های قبل از من و تو ، غصه خوردند ، کنار پنجره ها سیگار کشیدند ، عاشق شدند ، فارغ شدند ، بردند ، باختند ، گذاشتند ، رفتند ، حسرت خوردند ، بغض کردند ، حالا کجایند ؟ رها کن رفیق ، رها کن بره .

درست است که اگر بزنیم زیر سینی عادت و همه چیز پاشیده شود توی هوا ، چیزی عوض نمی شود ، ولی یک کیفی دارد که نگو ، بهتر از اینست که یک عمر سینی بسر راه برویم و ندانیم روی سر چه چیز را حمل می کنیم ، یعنی همین که صدای شکستن عادت به هوا بر می خیزد ، می بینی خوب شد که شکست ، خوب شد که تمام شد .

رفیق ، مرگ که بیاید دست آدم را می گیرد و با خودش می برد ، مرگ کاری به نیمه کاره های ما ندارد ، مرگ دلش می خواهد ترس را توی صورت ما ببیند ، مرگ همواره ان روبرو نشسته و دستهایش را زیر چانه زده و به ما لبخند می زند ، اما رفیق ما هنوز زنده ایم .

 

عیسی بر صلیبی بیهوده

مرده است

حنجره های تهی

سرودی دیگر گونه می خوانند

گویی خداوند بیمار

درگذشته است

هان

عزای جاودانه آیا از چه هنگام آغاز گشته است ؟


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 بهمن 1396 11:58 ق.ظ

...

یکشنبه 26 آذر 1396 11:46 ق.ظ

نویسنده : همایون .

آرام آرام پاییز هم به پایان می رسد ، ای کاش دلتنگی ها را با خود می برد ، چقدر بی رحم است این آذر ماه و چقدر سرد است دستانش ، دریغ از قطره ای باران ، این پاییز بی باران به آخر رسید و اینک باید راز فصل دگری را آموخت ، راز افتادن دانه های رقصان برف .

پیاده روی های عصر گاهی در این پاییز ، سالها پیرم کرد از بس که به تعداد قطرات باران نباریده اش ، فال فروشان خردسال دیدم .

شاید پیرمرد حق داشت که دیروز خود را در پای همان برجی که نگهبانش بود به دار آویخت ، غصه نان و روزی فرزندان ، درد بزرگی است ، استخوان خرد کن .

خبرش را که خواندم از خودم پرسیدم ، چرا پیرمرد خودش را در پای برج به دار آویخت ، نرفت آن بالا نوک برج ، همان برج دراز و بی قواره تهران ، و خود را رها کند میان آسمان؟

                        

میدانم خسته بوده ، اینقدر خسته که حتی حوصله خداحافظی هم نداشته ، یعنی چنان از زندگی بریده که فقط می خواسته برود،  بدون اینکه کسی بفهمد و حواسش به او باشد .

مردمان روز گار ما ، چه زنان و چه مردان ، خیلی بی رحم شده اند ، می دانند کی و کجا درمانده ات کنند ، گاهی زندگی پرتابت می کند وسط بیابان خشک و سوزانی که آفتابش پرتو های زهر می بارد بر وجودت ، و تو می نشینی و می بینی که رویاهایت ،  گنج هایت ، مثل برف زیر تیغ آفتاب تابستان آب می شوند ، بله آدمی عادت می کند ، آدمی به بدترین چیز ها هم عادت می کند ، ولی گاهی اینقدر خسته ای که می زنی زیر عادت و همه چیز را به هوا می پاشی ، می شکنی این بلور چرکین عادت و تحمل را ، کیف می کنی که شکست ، و در لحظه آخر با لبخند می گویی ، خوب شد که تمام شد.                                                                             

روحت شاد پیرمرد نگهبان برج میلاد ، چقدر دل خون بوده ای از مردمان این شهر که با چنین دهن کجی بزرگی به این شهر لعنتی و نماد بی قواره و درازش ، خود را در پای برج به دار آویختی .    

می گویند " رویا های هر آدمی ، گنج های اویند " پیرمرد گنج هایش را در پای برج گذاشت و رفت . همان بهتر که باران نیاید .


باران همیشه حادثه ای شاعرانه نیست

از انها که سقفشان شده آسمان بپرس



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 آذر 1396 05:46 ب.ظ

...

دوشنبه 22 آبان 1396 12:52 ب.ظ

نویسنده : همایون .

از زلزله و عشق خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

 

پریشب مطلبی نوشتم با عنوان بر بالهای آرزو ، حکایت نور امیدی بود که درست یکصد سال پیش در جهان بی رحم ما تابیدن گرفت و حیف که چه زود به انحراف رفت و خود ، نقاب بی رحم ترین به چهره زد و بیست و شش سال پیش رسما مرد و چه خوب شد که مرد . نور امیدی که از برایش میلیون ها جان و دل تاراج رفت ، صد ها هزار در جلوی دیوارها تیر باران شدند ، هزاران هزار بر سر دار رفتند ، آرمانی که دنیای من بود و چه روزگاری از برایش داشتم و دارم ، آرمانی که هنوز بعد از سالها در خیال با آن بالهای آرزو در آسمانها پرواز می کنم . بگذریم ، میخواستم بخشی از آن نوشته را در اینجا بگذارم که با خبر زلزله غرب ترجیح می دهم از آن بگذرم و چند خطی راجع به کسی بنویسم که که آرمانش تنها ارمان راستین بود و به پای آن آرمان رفت ، کسی که بعد از سالها هنوز هر زمان واژه زلزله را می شنوم چهره اش در مقابلم می ایستد ، گمان می کنم در وبلاگ قدیمی که داشتم درباره اش نوشته ام که جا دارد بارها و بارها برای او بنویسم و به احترامش بایستم .                                                                                                                 

در کودکی تصور می کردم آدم قهرمان ، خیلی بزرگ است و باید کارهای عجیب و غریبی کرده باشد . جوان که شدم تعریفم از قهرمان جز این نبود . تا اینکه موقع امتحانات پایان ترم ، بعد از نظاره یک فوتبال جام جهانی با تلویزیون های شکسته و داغون خوابگاه ، شبی مثل هر شب با متکا کردن دیکشنری زیر سرم در اتاق دوست داشتنی خوابگاه دانشگاه شیراز خوابیدم ، صبح که از خواب برخاستم چهره بیدار شدگان پیش از من بر افروخته بود ، حکایت از خبری می کردند هول انگیز ، زلزله ای مهیب در شما ل کشور ، عده ای از ما ، بی خیال امتحانات شدیم و همراه کامیون های کمک مردمی عازم منطقه زلزله شده گشتیم ، بدلیل پراکندگی روستا های منطقه زلزله زده حتی تا چند روز به برخی از روستا ها کمترین کمکی نرسیده بود ، خوب خاطرم هست دو روز بعد از زلزله من بهمراه یک کامیون مواد غذائی بهراه راننده آن به روستایی رسیدیم که تا آن لحظه کمکی به آنها نشده بود ، خدای من آن صحنه ها هنوز در مقابل چشمانم هستند آنچه دیدم قابل توصیف نیست مگر می شود فاجعه را به قلم کشید ، کودکان گرسنه و آواره ، صدای ناله از زیر آوارها ، وای برخی خاطرات چقدر تلخند ... ساعاتی بعد زنی که کودکش در بغلش بود و دست دخترش را محکم در دستش گرفته بود خود را به من رساند و خواهش کرد که شوهرش را که  زیر آوار در خانه ای دور از آنجا مانده است  بیرون آورم . من دوان دوان خود را به آن خانه محقر روستایی رساندم و با دستان خالی شروع کردم به برداشتن آوارها ، روحت شاد محمد رودباری ، تو شرافت را باز تعریف کردی ، در آن شب منحوس که زمین لرزیدن گرفت در آن کلبه و اتاقک کوچک روستایی محمد با نردبانی کوچک که در گوشه اتاق بود سقف را نگاه داشت تا عزیزانش بتوانند جان بدر برند ،  بازوانت چه قدرتی داشتند مرد ، تو پنجه در پنجه قهر زمین اند اختی و کمرش را بخاک نشاندی ، خوب می دانستی که تو را گریزی نیست و سرت به پایت خواهد چسبید ولی زندگی و زنده بودن  را تعریفی دوباره کردی ، آن روز آن مرد روستایی ، محمد رودباری به من یاد داد ، قهرمانان واقعی کسانی هستند که در این روزگار وانفسا پنجه در پنجه زندگی انداخته و خانواده و عزیزان خود را پناه داده اند ، قهرمان واقعی مرحوم محمد رودباری است که در تشیع جنازه اش کسی نبود .    

می دانم که دیشب به هنگام قهر زمین زنان و مردانی بی نام و ادعا ، زندگی و زنده بودن و ایثار را تعریفی دوباره کرده اند و خود زیر آوارها جان سپردند . روحشان شاد .                                




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 آبان 1396 12:53 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2